یادم اومد که آرزوی قدم زدن توی خیابون ولیعصر توی باییز به دلم موند...عجیبه که اینجا هم بوی مهر بوی مدرسه است. دلم هوای برگهای زرد و نارنجی رو کرده که زیر با صدا می دادن...
بسکه این شهر نه تغییر فصل داره نه اصلا گذشت زمان برام مفهوم خاصی داره،نه کوهی نه طبیعتی؛ فقط خاک و ماسه و البته مقادیر متنابهی هندی!!!! انگار دارم وسط یه ماکت زندگی می کنم.
هی روزگار...زنده ایم،شکر.
*هفته گذشته تلویزیون روی کانال ایران بود و داشت رییس جمهور محبوب رو نشون می داد، چشمم افتاد به تلویزیون،برای چند لحظه با خودم فکر می کردم که خدایا این چقدر قیافش برام آشناست!!!
فراموشی هم نعمتیه گاهی...