تبليغاتX
افكار پراكنده يك ژوکر
هميشه ژوكري هست كه فريب را درمي يابد

چند روزقبل صبح زود توی خیابون منتظر تاکسی بودم که یه باد خنکی به صورتم خورد و یادم آورد که مهر شده...یادم آورد که چقدر مهر رو دوست نداشتم و یادم آورد که بعد از سالها این اولین مهریه که سر هیچ کلاسی نیستم...

یادم اومد که آرزوی قدم زدن توی خیابون ولیعصر توی باییز به دلم موند...عجیبه که اینجا هم بوی مهر بوی مدرسه است. دلم هوای برگهای زرد و نارنجی رو کرده که زیر با صدا می دادن...

 بسکه این شهر نه تغییر فصل داره نه اصلا گذشت زمان برام مفهوم خاصی داره،نه کوهی نه طبیعتی؛ فقط خاک و ماسه و البته مقادیر متنابهی هندی!!!! انگار دارم وسط یه ماکت زندگی می کنم.

هی روزگار...زنده ایم،شکر.

 

*هفته گذشته تلویزیون روی کانال ایران بود و داشت رییس جمهور محبوب رو نشون می داد، چشمم افتاد به تلویزیون،برای چند لحظه با خودم فکر می کردم که خدایا این چقدر قیافش برام آشناست!!!
فراموشی هم نعمتیه گاهی...

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 21:48  توسط ژوكر  | 

این روزها همه می نالند؛شما چطور؟


* دقیقات همون روزایی که حالم گرفته است و می خوام دو کلمه اینجا بنویسم؛ دسترسی به اینترنت ندارم!
مملکته به قرآن...

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 9:21  توسط ژوكر  |