تبليغاتX
افكار پراكنده يك ژوکر
هميشه ژوكري هست كه فريب را درمي يابد

از جدا شدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ

 گریه کردمو نوشتم نازنینم یا تو یا من

به تو گفتم باورم کن میونه این همه دیوار

تو با خنده ای نوشتی همقفس خدا نگهدار

بنویس مهلت  موندن یه نفس بود

سهم من از همه دنیا یه قفس بود

بنویس که خیلی وقته واستو گریه نکردم

سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم

 

من که توو بن بست غربت

زخمی از آوار پاییز

فکر چشمای تو بودم ، با دلی از گریه لبریز

شب عاشقونه من ، که حروم شد

مهلت بودن با تو ، که تموم شد

ندونستم باید از تو می گذشتم

وقتی از غربت چشمات می نوشتم

BERNADOTt

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 22:48  توسط ژوكر  | 


چند روز بیش رفتم سر کار،خسته و بی حوصله.داشتم چک میل می کردم،گفتم بذار یه سری هم به بالک میل بزنم.در نهایت تعجب دیدم یه ایمیل دارم از یه آدمی که سالهاست ازش خبر نداشتم.البته تازگی بیداش کرده بودم ولی تصور اینکه ازش ایمیل دریافت کنم حتی در کوچه بسکوچه های ذهنم هم نمی گنجید...یه ایمیل خیلی ساده بود ولی انقدر به موقع و تاثیر گذار بود که اون روزم رو که ساخت هیچی، الان یه هفته است گوش شیطون کر سرحالم.

بعضی اتفاقات آدم رو از ظرف زمانی که توش هست خارج می کنه، منم الان رفتم تو حال و هوای بهار ۷۳، روزایی که همه دلخوشیم یه بنجره بود...باورم نمی شه که سیزده سال گذشته.آدمایی که می شناختم الان هرکدومشون یه طرف دنیا هستن و خداروشکر خوشبخت و موفقن (فقط من هیچ بخی نشدم!!). چقدر همه چی تغییر کرده!!! ولی من هنوز همونقدر قانعم.اونروزا با نگاه کردن به بنجره یه اتاق شاد میشدم و حالا با نگاه کردن به بنجره یاهو و خوندن یک ایمیل. برای من که به فاصله ها عادت کردم دیگه خیلی نباید سخت باشه...ولی هست.
سیزده ساله که هر بهار دلم می خواد عاشق بشم...وابستگی من به تاریخها گاهی کلافه کننده ست.
یادم باشه رفتم ایران تقویمای قدیمیم رو بیارم.هرچند که همه جزییات اون روزا رو یادمه ولی شایدخوندن خاطراتش یه حال دیگه ای داشته باشه.


نمی دونم چرا اینروزا همش یاد داستان جوجه اردک زشت میوفتم...


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 3:9  توسط ژوكر  | 


- بس توی مدرسه به شما چی یاد می دن؟!!!
- ساکت نشستن ، و اینکار اتقدر سخته که دوازده سال وقت صرفش می کنن...

(راز فال ورق)
*
الهام گرفته از red


و این داستان سالهاست که ادامه داره و همچنان خلاقیت بچه ها رو در مدرسه با موفقیت نابود می کنن...


+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 13:4  توسط ژوكر  | 


دلم آغوش بی دغدغه می خواد...

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 1:44  توسط ژوكر  | 


- چرا با دوست بسرت بهم زدی؟ به اندازه کافی دوستت نداشت؟
- درواقع بیشتر از اندازه کافی دوستم داشت ؛مشکل این بود که بچه بود.
-همه مردها وقتی عاشق می شن بچه می شن...
(- چقدر عاشق زیاده!!!)

*این گفتگو کاملا واقعی بود.گاهی شنیدن مطالب نسبتا عمیق از آدمهای نسبتا سطحی کلی آدم رو به فکر فرو می بره...

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 0:48  توسط ژوكر  |