بعضی وقتها برای یه اتفاق ساده کلی ذوق می کنم و منتظرم تا برسه ، گاهی هم کلی با خودم حال می کنم که با چنین چیزای کوچیکی خوشحال می شم. بعد که وقتش میشه می بینی که چقدر ساده و راحت همه چی خراب می شه. اون وقته که احساس حقارت و حماقت نامتناهی می کنی.بدتراز همه اینکه انقدر اون مساله ساده بوده که اصلا نمی شه دربارش صحبت کرد یا کسی رو بخاطرش سرزنش کرد. اینه که درحالیکه از درون دارم ذوب می شم و سرم در آستانه انفجاره، لال میشم. حتی وقتی که خودش دست میذاره روی نکته مورد نظر،بازهم نمی تونم چیزی بگم. یکی از بدترین اشکالاتم اینه که وقتی ناراحت یا عصبانی هستم کاملا ساکت میشم.
شاید خیلی هم خوب نیست که آدم دلخوشیهاش کوچیک باشه،شایدمن لذتهای ساده رو دوست دارم چون فکر می کنم کمتر امکان از دست دادنشون وجود داره. ولی گاهی دلخوشیهای ساده به همون سادگی هم به هم می ریزن. شاید بهتره لذت زندگیت "پورش" سوار شدن باشه نه چای خوردن و جدول حل کردن با کسی که حتی از تماشای خوابیدنش هم لذت می بری.
انگار هرچی توقعت رو کمتر می کنی، حتی از اون حد هم کمتر به دست میاری.