با همه ناراحتی و دلتنگی، خوبیش اینه که عذاب وجدان ندارم.یکی از معدود مواردیه که درگیر" ایکاش اینو گفته بودم یا ایکاش اون کار رو کرده بودم" نیستم. تمام تلاشم رو کردم.از هر نظر تا آخرش برای چیزی که واقعا می خواستم ایستادم. یه بار نوشتم" برای اولین بار می خوام برای یه چیزی بجنگم اما نمی دونم چجوری" ، هر جوری که تونستم جنگیدم. هرچند این از اون مواردی نیست که بشه گفت "نتیجه مهم نیست،مهم اینه که تلاش کردی"، چون واقعا نتیجه اش برام مهم بود؛ ولی اقلا هیچ تاسفی ندارم. هرچی رو که خواستم بهش گفتم (شاید یه کم دیر ولی حداقل گفتم) و هر کاری رو که تونستم کردم. چون همیشه این احساس رو داشتم که به زودی می ره ، از تمام فرصتها استفاده کردم. دوساعت کمتر خوابیدن می ارزید که نیم ساعت زودتر برسم پیشش. شاید یه کم بیشتر از حد مجاز پافشاری کردم، ولی واقعا در همچین مواردی می شه خط قرمزی مشخص کرد؟
I've played all my cards
no more ace to play
پ.ن. عذاب وجدان نداشتن لزوما به معنی آرامش داشتن و نگران و دلتنگ نبودن نیست
بالاخره یه همتی کردم و وبلاگ ۳۶۰ رو منتقل کردم به پروفایل جدید یاهو. شاید اگه تنبلی بزاره اون رو هم اضافه کنم به همین وبلاگم در اینجا. کلا تنبلی بد دردیه. خدا نصیب نکنه... چقدر کار نکرده دارم!!!
به نظرم اونجا بهتر می نوشتم، شاید چون اون موقع سوژه بیشتر بود، شایدم چون فقط چندتا از دوستام اونجا رو می خوندن و سانسوری در کار نبود، یا شاید چون اون موقع جوونتر بودم. شایدم فقط فکر می کنم که بهتر بوده...
کلا برای من هیچ وقت از دنیای حقیقی آبی گرم نمیشه، شاید بهتره برگردم به همون دنیای مجازی خودم. یه زمانی عقیده داشتم که امن تره، نمی دونم با وجود این همه آدم بیکار فضولتر از من که همه جا سرک می کشن بازم می شه این تصور رو حفظ کرد یا نه. ولی به هر حال فعلا دل خوشی از دنیای واقعی ندارم، ترسناکه...
پ.ن. این گلو درد لعنتی تموم نمی شه، گوش درد هم اضافه شد! فکر کنم "آنفولانزای پرواز" گرفتم! همش یه روز تعطیل بودم ها، انگار بهم نمی سازه!
از من میشنوید با سرماخوردگی پرواز نرید که خیلی خطرناکه، اینکه گوشتون کیپ می شه یه طرف،درد موقع باز شدنش یه طرف، انگار یکی می زنه تو گوشتون!!!
همیشه فکر می کردم باید برم یه جایی و مامانم رو هم با خودم ببرم، چون همه وقت و انرژی و جوونیش رو حروم من کرد، اگر هم حروم بقیه کرد به خاطر وجود بی موقع من بود.
حالا دو ساله که شرم رو از سرشون کم کردم، به این بهانه که اینجوری خیالشون از بابت من راحت تره و کمتر نگرانم هستن، ولی عذاب وجدانم روز به روز بیشتر میشه که حالا که وقت استراحت و آرامششه من هیچ کاری و هیچ کمکی نمی تونم بهش بکنم که انقدر این گذشته لعنتی جلوش رژه نره... واقعا من نباید هیچ وقت به هیچ دردی بخورم؟!!!!
پ.ن. این گلو درد بی موقع بدجوری کلافه ام کرده...
می خواستم بهش بگم که الان سه روزه که صبحها ساعت ۴:۴۵ بیدار می شم و تا عصر سر کارم
می خواستم بهش بگم که سه شبه که درست نخوابیدم و همش کابوس دیدم
می خواستم بهش بگم که امروز ساعت ۵:۳۰ صبح رفتم بیرون و ساعت ۶ عصر برگشتم خونه و چقدر خستم
می خواستم بهش بگم که سی دی که روز آخر توی ماشینش گوش می کردیم رو جا گذاشته
می خواستم بهش بگم که مهتاب اومده و چقدر جاش خالیه که همه با هم بریم بیرون، چون من تنهایی دوست ندارم برم
می خواستم بهش بگم که نمی خوام توی این امتحان کذایی شرکت کنم
می خواستم بهش بگم که شرابی که برام گذاشته به تهش رسیده و چقدر حیف که اینجا نیست که باهم بخوریمش
می خواستم بهش بگم که آدم به یه چیزایی هیچ وقت عادت نمی کنه
می خواستم بهش بگم که چقدر اینجا هوا بده و چه خوب که اینجا نیست
می خواستم ازش بپرسم که خونه اش چه شکلیه
می خواستم ازش بپرسم حالا که اینترنت نداره و نمی تونه پوکر بازی کنه چکار می کنه پس!!!
می خواستم ازش بپرسم یادشه اولین باری که رفتم خونش، نه اینترنتش وصل بود نه ماهوارش؟
اما نگفتم! چون وقت نشد،چون هول شدم، چون انقدر بدموقع زنگ زدم که دیگه جای این حرفا نبود، چون عقلم نرسید که آدم شب تعطیل نباید زنگ بزنه به مردم، چون همش نگران بودم که نکنه کردیتم وسط حرفامون تموم بشه از بس که از دیشب سعی کردم بگیرمش و نشد و الکی فقط کردیت انداخت، چون عادت نداریم با هم حرف بزنیم، چون روم نمی شه باهاش حرف بزنم... بعد از یک هفته باهم حرف زدیم، اونم ۶ دقیقه!!!!!!!
پ.ن. دوهفته است که یکشنبه ها تعطیلم، احساس خارج بودن بهم دست داده!
پ.ن.۲. می خواستم بگم خوشحالم که خوشحاله... و گفتم
اون هشت ماه مثل هشت روز گذشت و این دو هفته مثل دو ماه.به این میگن نسبیت.
تازه شده دو هفته واقعا؟!!!! اووووه،چقدر دیگه از این هفته ها بیاد و بره...
اون امتحان کذایی بود که پارسال اعصابم رو خورد کرده بود، الان دوباره هستش.البته من فکر نکنم دیگه خودم رو درگیرش بکنم. پارسال قضیه آبروداری بود که نشد، الان که دیگه کسی نیست که بخوام ...
بابا به خدا من اینکاره نیستم. اینا هم یه آدم می خوان که بندازنش وسط و همه کاسه کوزه ها رو سرش بشکنن وگرنه به فکر ارتقا مقام بنده که نیستن. من می تونم دقیقه ۹۰ برای خودم تصمیم بگیرم ولی نمی تونم زیر بار مسوولیت زندگی ۱۷۰ تا آدم برم. همه آدمها هم برای رهبری ساخته نشدن. حالا من این همه قابلیت ندارم، این یکی هم روش. خودم هم به اندازه کافی فکرم مشغول هست، دیگه حوصله ندارم ماهی دوبار هم به یک مشت آدم قدر نشناس حساب پس بدم. خیلی هنر کنم این یک سال هم خودم رو سرپا نگه دارم.بعدشم دیگه شرم رو می کنم می رم یه جایی بالاخره.
هواپیمای ایرباس بر فراز آتلانتیک ناپدید شد. حتی جنازه سرنشینان هم پیدا نشد.
حتما یه حکمتی بوده
باید بره، چون آدم توی زندگی باید به پیشرفت فکر کنه.چون آدم زیاد پیدا می شه این دوره زمونه، کار پیدا نمی شه. چون زیادی وابسته شدیم (شدم) و باید یه جوری این قضیه رو جمع کرد تا بدتر نشده. چون همینه که هست. چون حتما حکمتی توش هست
انتخابات در کمال ناباوری همگان به گند کشیده شد و هنوزم تبعاتش ادامه داره. واقعا کی فکرش رو میکرد؟
حتما یه حکمتی داره
مایکل جکسون همینجوری الکی به علت ایست قلبی، درست وقتی که دوباره می خواست به صحنه برگرده (و وقتی که حواس همه به ایران بود)، مرد.
حتما قسمت این بوده
یه هواپیمای ایرباس متعلق به یمن در اقیانوس هند سقوط کرد، غیر از یه دختر نوجوون که زنده مونده هیچ اثری از آثار دیگر سرنشینان در دست نیست
حتما یه حکمتی بوده
خدایا دمت گرم که انقدر تمییز همه چی رو پشت سر هم چیدی که ملت حوصله شون از اخبار تکراری سر نره، فقط قربون دستت این دائره المعارف حکمتت رو هم بفرست که دهنمون سرویس شد بسکه خودمون رو گول زدیم...
پ.ن. خسته ام از هر شب شراب خوردن و گریه کردن ودیدن فیلم هایی که هیج وقت تکراری نمی شن خسته ام از این سوال تکراری که هر لحظه توی سرم می چرخه که" یعنی چی می شه؟ " . هر چیزی که نبایدد بشه شده، دیگه چیزی قرار نیست بشه. همش همینه. تموم شده. چه حکمتش رو بفهمم و چه نفهمم.
پ.ن. یکی گفته بود لکه شراب پاک نمی شه. لعنتی! راست گفته بود...
ببخش که این اواخر انقدرمحکم بغلت میکردم، ببخش که دائم با موهات ور میرفتم، ببخش که نمی تونستم از نوازش کردنت دست بکشم. انگار می خواستم هر ذره وجودت رو توی حافظه دستم ثبت کنم.
از روی کلیدت یکی ساختم و نگه داشتم، کاش می شد از روی خودت یکی بسازم و نگهش دارم.
پ.ن.۱.برنامه این ماهم رو گرفتم، سریع یه نگاهی بهش کردم ببینم چه روزایی برنامه ام جور میشه که بتونم بیام پیشت، یه دفعه یادم افتاد که دیگه فاصله مون ۷۰ کیلومتر و یک ساعت رانندگی نیست...
دیگه جمعه ها تعطیل نیستم.انگار می دونستن که دیگه لازمش ندارم!
پ.ن.۲. همون یه روزی رو هم که برای عروسی درخواست داده بودم بهم آف ندادن! باز باید برم چک و چونه بزنم. عجب دنیای بازاری ای شده ها! برای یک روز آف باید چونه بزنی، برای کنسل کردن مرخصی باید چونه بزنی، برای ویزا باید چونه بزنی، برای نخواستن دکتر باید چونه بزنی، برای خواستن تو باید با کی چونه بزنم؟
خدایا ! دمت گرم همینجوری کلا...
گریه های من تمومی نداره، لحظه ای برای عزیزترینی که داره از پیشم می ره و لحظه ای برای عزیزانی که در ایران هستن و بیگناه و بی دفاع و نمی دونم چی براشون پیش میاد و چکار براشون می تونم بکنم. و برای بهشتی که دارن جهنمش می کنن...
خیلی پوستم کلفته که هنوز با این حال می رم سرکار و هنوز لبخند می زنم و هنوز نفس می کشم.
تا شنبه. تا شنبه باید قوی باشم. نباید بیشتر از این شکستنم رو ببینه. باید با آرامش بره. نباید این خالی شدن رو توی چشمام ببینه.