تبليغاتX
افكار پراكنده يك ژوکر
هميشه ژوكري هست كه فريب را درمي يابد

۱. یه نکته ای به تازگی توجهم رو جلب کرده عکس العمل همکارای روسی مون در مورد اعتراضات مردم در ایرانه،(اینم بگم که من کلا به اوکراینی و آدربایجانی و گرجی و خلاصه همه این قماش می گم روس) ، خلاصه بعد از اینکه ازم می پرسن که کلا چی شده و چه خبره(صبح بخیر) خیلی حق به جانب و متفکر می گن: ولی مردم باید برن بشینن توی خونه، برای چی الکی خودشون رو به کشتن می دن؟! دیدین که هیچی تغییر نکرده و نخواهد کرد(!!!!!) اون وقته که من یه نگاه عاقل اندر سفیه بهشون می کنم و میگم: شما هنوز متوجه نشدین چه خبره، ایران سوریه و آذربایجان نیست...

پ.ن. آقا جان! پدر۷۰ ساله من که یکی از محافظه کار ترین آدمهاست و همیشه ساز مخالف با همه میزنه و نماز خوندن هم بلد نیست و حتی نمی دونه چند رکعته و جریانش چیه، جمعه پا شده رفته نماز جمعه!  همین خودش یعنی اینکه یه چیزایی داره می شه دیگه

۲. چه احساس خوبیه وقتی به یکی خبر خوبی می دی و طرف از خوشحالی جیغ می زنه، بعدشم  بهت می گه ایشالله همیشه خوش خبر باشی. چه خوبه که همه خوشحالن.

۳. امروز با کلی شک و تردید رفتم جایی که کلی خاطره خوب ازش دارم. سخت بود که می دیدم هنوزم همون احساس رو به اونجا دارم. آدم به یه چیزایی هیچ وقت عادت نمی کنه.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 0:32  توسط ژوكر  | 


با همه ناراحتی و دلتنگی، خوبیش اینه که عذاب وجدان ندارم.یکی از معدود مواردیه که درگیر" ایکاش اینو گفته بودم یا ایکاش اون کار رو کرده بودم" نیستم. تمام تلاشم رو کردم.از هر نظر تا آخرش برای چیزی که واقعا می خواستم ایستادم. یه بار نوشتم" برای اولین بار می خوام برای یه چیزی بجنگم اما نمی دونم چجوری" ، هر جوری که تونستم جنگیدم. هرچند این از اون مواردی نیست که بشه گفت "نتیجه مهم نیست،مهم اینه که تلاش کردی"، چون واقعا نتیجه اش برام مهم بود؛ ولی اقلا هیچ تاسفی ندارم. هرچی رو که خواستم بهش گفتم (شاید یه کم دیر ولی حداقل گفتم) و هر کاری رو که تونستم کردم. چون همیشه این احساس رو داشتم که به زودی می ره ، از تمام فرصتها استفاده کردم. دوساعت کمتر خوابیدن می ارزید که نیم ساعت زودتر برسم پیشش. شاید یه کم بیشتر از حد مجاز پافشاری کردم، ولی واقعا در همچین مواردی می شه خط قرمزی مشخص کرد؟

I've played all my cards
no more ace to play


پ.ن. عذاب وجدان نداشتن لزوما به معنی آرامش داشتن و نگران و دلتنگ نبودن نیست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 0:40  توسط ژوكر  | 


اون از حکومت پدرسوخته شون که هرجا یه کودتا و سرکوبی هست، یه سرش به اونا می رسه

اون از کشورهای مشترک المنافعشون که غیر از چاپیدن ایران هیچ منفعت مشترک دیگه ای با هم ندارن و هیچ کدوم با هم نمی سازن

اینم از اتل قراضه هایی که به ایران انداختن و هر سال یکیشون سقوط می کنه و به مصیبتی به بار میاره


پ.ن. تا اطلاع ثانوی من با یکی از این کشورهای تازه استقلال یافته (اگر ۱۶ سال رو تازه حساب کنیم) یه منافع مشترکی دارم که مجبورم دعا کنم وضعیتشون بهتر بشه،تا بعد چه پیش آید...


+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 22:24  توسط ژوكر  | 


     - خوشم اومد، خیلی خوب با این قضیه کنار اومدی. فکر نمی کردم انقدر قوی این مساله رو بپذیری

ژوکر- ! ... (شاید چون هنوز ضربه نهایی فرود نیومده)


خوبه، ظاهرا تونستم ظاهر رو حفظ کنم. دلیلی نداره که دیگران نگران من باشن.همه به اندازه کافی خودشون مشکل دارن. اصلا دیوار مال همینه، خارج و داخلش باید یه فرقی باشه...

نمی دونم بهش چی می گن، خوش بینی یا پوست کلفتی یا خوش باوری، شایدم قوی بودن!



+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 2:47  توسط ژوكر  | 


نمی دونم صدام گرفته یا گوشم کیپ شده که صدام رو اینجوری می شنوم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 1:13  توسط ژوكر  | 


بالاخره یه همتی کردم و وبلاگ ۳۶۰ رو منتقل کردم به پروفایل جدید یاهو. شاید اگه تنبلی بزاره اون رو هم اضافه کنم به همین وبلاگم در اینجا. کلا تنبلی بد دردیه. خدا نصیب نکنه... چقدر کار نکرده دارم!!!
به نظرم اونجا بهتر می نوشتم، شاید چون اون موقع سوژه بیشتر بود، شایدم چون فقط چندتا از دوستام اونجا رو می خوندن و سانسوری در کار نبود، یا شاید چون اون موقع جوونتر بودم. شایدم فقط فکر می کنم که بهتر بوده...

کلا برای من هیچ وقت از دنیای حقیقی آبی گرم نمیشه، شاید بهتره برگردم به همون دنیای مجازی خودم. یه زمانی عقیده داشتم که امن تره، نمی دونم با وجود این همه آدم بیکار فضولتر از من که همه جا سرک می کشن بازم می شه این تصور رو حفظ کرد یا نه. ولی به هر حال فعلا دل خوشی از دنیای واقعی ندارم، ترسناکه...


پ.ن. این گلو درد لعنتی تموم نمی شه، گوش درد هم اضافه شد! فکر کنم "آنفولانزای پرواز" گرفتم! همش یه روز تعطیل بودم ها، انگار بهم نمی سازه!
از من میشنوید با سرماخوردگی پرواز نرید که خیلی خطرناکه، اینکه گوشتون کیپ می شه یه طرف،درد موقع باز شدنش یه طرف، انگار یکی می زنه تو گوشتون!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 0:32  توسط ژوكر  | 


همیشه فکر می کردم باید برم یه جایی و مامانم رو هم با خودم ببرم، چون همه وقت و انرژی و جوونیش رو حروم من کرد، اگر هم حروم بقیه کرد به خاطر وجود بی موقع من بود.
حالا دو ساله که شرم رو از سرشون کم کردم، به این بهانه که اینجوری خیالشون از بابت من راحت تره و کمتر نگرانم هستن، ولی عذاب وجدانم روز به روز بیشتر میشه که حالا که وقت استراحت و آرامششه من هیچ کاری و هیچ کمکی نمی تونم بهش بکنم که انقدر این گذشته لعنتی جلوش رژه نره... واقعا من نباید هیچ وقت به هیچ دردی بخورم؟!!!! 

پ.ن. این گلو درد بی موقع بدجوری کلافه ام کرده... 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 0:41  توسط ژوكر  | 


 ژوکر-  ای بابا این کارا مال جوونهاست، دیگه از من گذشته...

      - وااا، این حرفا چیه؟! مگه تو چندسالته همش؟ تازه، جوونی به دله...

ژوکر-  آره، اتفاقا منم از همون نظر گفتم


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 21:35  توسط ژوكر  | 


می خواستم بهش بگم که الان سه روزه که صبحها ساعت ۴:۴۵ بیدار می شم و تا عصر سر کارم
می خواستم بهش بگم که سه شبه که درست نخوابیدم و همش کابوس دیدم
می خواستم بهش بگم که امروز ساعت ۵:۳۰ صبح رفتم بیرون و ساعت ۶ عصر برگشتم خونه و چقدر خستم
می خواستم بهش بگم که سی دی که روز آخر توی ماشینش گوش می کردیم رو جا گذاشته
می خواستم بهش بگم که مهتاب اومده و چقدر جاش خالیه که همه با هم بریم بیرون، چون من تنهایی دوست ندارم برم
می خواستم بهش بگم که نمی خوام توی این امتحان کذایی شرکت کنم
می خواستم بهش بگم که شرابی که برام گذاشته به تهش رسیده و چقدر حیف که اینجا نیست که باهم بخوریمش
می خواستم بهش بگم که آدم به یه چیزایی هیچ وقت عادت نمی کنه
می خواستم بهش بگم که چقدر اینجا هوا بده و چه خوب که اینجا نیست
می خواستم ازش بپرسم که خونه اش چه شکلیه
می خواستم ازش بپرسم حالا که اینترنت نداره و نمی تونه پوکر بازی کنه چکار می کنه پس!!!
می خواستم ازش بپرسم یادشه اولین باری که رفتم خونش، نه اینترنتش وصل بود نه ماهوارش؟

اما نگفتم! چون وقت نشد،چون هول شدم، چون انقدر بدموقع زنگ زدم که دیگه جای این حرفا نبود، چون عقلم نرسید که آدم شب تعطیل نباید زنگ بزنه به مردم، چون همش نگران بودم که نکنه کردیتم وسط حرفامون تموم بشه از بس که از دیشب سعی کردم بگیرمش و نشد و الکی فقط کردیت انداخت، چون عادت نداریم با هم حرف بزنیم، چون روم نمی شه باهاش حرف بزنم... بعد از یک هفته باهم حرف زدیم، اونم ۶ دقیقه!!!!!!!


پ.ن. دوهفته است که یکشنبه ها تعطیلم، احساس خارج بودن بهم دست داده!

پ.ن.۲. می خواستم بگم خوشحالم که خوشحاله... و گفتم

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 23:56  توسط ژوكر  | 


اون هشت ماه مثل هشت روز گذشت و این دو هفته مثل دو ماه.به این میگن نسبیت.
تازه شده دو هفته واقعا؟!!!! اووووه،چقدر دیگه از این هفته ها بیاد و بره...

اون امتحان کذایی بود که پارسال اعصابم رو خورد کرده بود، الان دوباره هستش.البته من فکر نکنم دیگه خودم رو درگیرش بکنم. پارسال قضیه آبروداری بود که نشد، الان که دیگه کسی نیست که بخوام ...
 بابا به خدا من اینکاره نیستم. اینا هم یه آدم می خوان که بندازنش وسط و همه کاسه کوزه ها رو سرش بشکنن وگرنه به فکر ارتقا مقام بنده که نیستن. من می تونم دقیقه ۹۰ برای خودم تصمیم بگیرم ولی نمی تونم زیر بار مسوولیت زندگی ۱۷۰ تا آدم برم. همه آدمها هم برای رهبری ساخته نشدن. حالا من این همه قابلیت ندارم، این یکی هم روش. خودم هم به اندازه کافی فکرم مشغول هست، دیگه حوصله ندارم ماهی دوبار هم به یک مشت آدم قدر نشناس حساب پس بدم. خیلی هنر کنم این یک سال هم خودم رو سرپا نگه دارم.بعدشم دیگه شرم رو می کنم می رم یه جایی بالاخره.



+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 20:1  توسط ژوكر  | 


هواپیمای ایرباس بر فراز آتلانتیک ناپدید شد. حتی جنازه سرنشینان هم پیدا نشد.
حتما یه حکمتی بوده

باید بره، چون آدم توی زندگی باید به پیشرفت فکر کنه.چون آدم زیاد پیدا می شه این دوره زمونه، کار پیدا نمی شه. چون زیادی وابسته شدیم (شدم) و باید یه جوری این قضیه رو جمع کرد تا بدتر نشده. چون همینه که هست. چون حتما حکمتی توش هست

انتخابات در کمال ناباوری همگان به گند کشیده شد و هنوزم تبعاتش ادامه داره. واقعا کی فکرش رو میکرد؟
حتما یه حکمتی داره

مایکل جکسون همینجوری الکی به علت ایست قلبی، درست وقتی که دوباره می خواست به صحنه برگرده (و وقتی که حواس همه به ایران بود)، مرد.
حتما قسمت این بوده

یه هواپیمای ایرباس متعلق به یمن در اقیانوس هند سقوط کرد، غیر از یه دختر نوجوون که زنده مونده هیچ اثری از آثار دیگر سرنشینان در دست نیست
حتما یه حکمتی بوده


خدایا دمت گرم که انقدر تمییز همه چی رو پشت سر هم چیدی که ملت حوصله شون از اخبار تکراری سر نره، فقط قربون دستت این دائره المعارف حکمتت رو هم بفرست که دهنمون سرویس شد بسکه خودمون رو گول زدیم...


پ.ن.  خسته ام از هر شب شراب خوردن و گریه کردن ودیدن فیلم هایی که هیج وقت تکراری نمی شن  خسته ام از این سوال تکراری که هر لحظه توی سرم می چرخه که" یعنی چی می شه؟ " . هر چیزی که نبایدد بشه شده، دیگه چیزی قرار نیست بشه. همش همینه. تموم شده. چه حکمتش رو بفهمم و چه نفهمم. 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 0:14  توسط ژوكر  | 


هفته پیش این موقع من تموم شدم
الانم مردم، منتها داغم حالیم نیست.


خیلی بده تنها دلیل زنده بودن آدم پرداخت وام هاش باشه...

پ.ن. یکی گفته بود لکه شراب پاک نمی شه. لعنتی! راست گفته بود...

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 22:33  توسط ژوكر  | 


ببخش که این اواخر انقدرمحکم بغلت میکردم، ببخش که دائم با موهات ور میرفتم، ببخش که نمی تونستم از نوازش کردنت دست بکشم. انگار می خواستم هر ذره وجودت رو توی حافظه دستم ثبت کنم.
از روی کلیدت یکی ساختم و نگه داشتم، کاش می شد از روی خودت یکی بسازم و نگهش دارم.


پ.ن.۱.برنامه این ماهم رو گرفتم، سریع یه نگاهی بهش کردم ببینم چه روزایی برنامه ام جور میشه که بتونم بیام پیشت، یه دفعه یادم افتاد که دیگه فاصله مون ۷۰ کیلومتر و یک ساعت رانندگی نیست...
دیگه جمعه ها تعطیل نیستم.انگار می دونستن که دیگه لازمش ندارم!

پ.ن.۲. همون یه روزی رو هم که برای عروسی درخواست داده بودم بهم آف ندادن! باز باید برم چک و چونه بزنم. عجب دنیای بازاری ای شده ها! برای یک روز آف باید چونه بزنی، برای کنسل کردن مرخصی باید چونه بزنی، برای ویزا باید چونه بزنی، برای نخواستن دکتر باید چونه بزنی، برای خواستن تو باید با کی چونه بزنم؟

خدایا ! دمت گرم همینجوری کلا...

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 10:0  توسط ژوكر  | 


به سلامتی ایشون هم بالاخره از خواب بیدار شدند و در اولین درفشانی پس از سه هفته سکوت، بار دیگر ثابت کردند که بعضی وقتها بهتره بعضیها کلا سکوت اختیار کنند که آدم خدای نکرده یاد این جمله نیفته که ما را به خیر تو امید نیست،شر مرسان. ظاهرا ایشون هم دچار توهم توطئه و شکاف و این حرفاست!!!
خوب دیگه، به سلامتی انجام وظیفه کردین.حالا می تونید با خیال راحت تشریف ببرید در غار خودتون بیاسایید مجددا. بالاخره یه طوری می شه دیگه...

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 9:34  توسط ژوكر  | 


اونی که می خواستم بمونه، رفت
اونی که می خوایم بره، تکون نمی خوره عمرا
اینم از اسطوره کودکی ما، مایکل جکسون که مرد
آخه آدم دیگه توی این دنیای لعنتی دلش رو به چی خوش کنه؟!!!


پ.ن.۱.خدا بیامرزدت ولی حالا وقت مردن بود آخه؟ ما رو باش که نگران بودیم که توی این وضعیت کره شمالی یه دسته گلی به آب می ده و حواس همه از ایران پرت می شه. حالا دیگه عزاداری هم بخوان بکنن مردم، ربطشون میدن به مرگ تو!

پ.ن.۲. رفت. به همین سادگی، به همین بی مزه گی
دیشب که خوابیدم اصلا فکر نمی کردم که صبح بیدار بشم.حتی کلید رو هم از توی قفل درآوردم که اگه نگرانم شدن و خواستن بیان جمعم کنم زیاد دچار دردسر نشن. ظهر که بیدار شدم نمی دونستم چه وقتیه و کجام و چی شده. از پوست کلفتیه خودم در عجبم! شایدم واقعا من موش نیستم وشیرم !!

پ.ن.۳. به نظرتون تا کی می تونم هر شب با شراب بخوابم؟


ضمنا
 
کسی از جنابعالی فتوا نخواست که می گی " حکم این الله اکبر های شبانه مانند نماز جمعه ایست که شنبه خوانده شود". چطور سی سال پیش همین الله اکبرها حکم جهاد داشت؟ حالا جبرئیل مستقیم به شما نازل شده یا براتون اس ام اس زده؟
آقای نامحترم! کسانیکه "این حرکات بچگانه از قبیل شمع روشن کردن" رو مرتکب میشن، همونایی هستن که برای شام غریبان عاشورایی که اینهمه سنگش رو به سینه می زنید(البته ظاهرا) شمع روشن می کنن. لطفا پاتون رو از وسط رابطه مردم با خدای خودشون بکشید کنار.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 2:33  توسط ژوكر  | 


غمم از وحشت پوسیدن نیست
ترسم از زیستن بی تو در این لحظه پر دلهره است
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 19:0  توسط ژوكر  | 


جناب لاریجانی! بابا کوتاه بیا، تو که کشتیشون با این همه اعتراض. حالا چه عجله ای بود؟ میذاشتین انتخابات بعدی نظر میدادین (اگر دیگه همچین چیزی در کار باشه). نگران نباشید، خیلی وقته که خس و خاشاک از مجلس و نمایندگان مردم(!) انتظاری ندارند.


روزهای بدیه، همه جکهایی که به شوخی در دوران تبلیغات می شنیدیم به طرز ترسناکی داره واقعی میشه. چند روز قبل از انتخابات بهش گفتم " بعد از انتخابات چقدر ف ی س ب و ک سوت و کور میشه"  الان داره ازش خون می چکه !

تمام خوابم پر شده از اتفاقات ایران، وقتی بیدار میشم فکر می کنم همه چی خواب بوده،ای کاش بود.
ای کاش تمام این روزهای دوست نداشتنی یه کابوس بود.یعنی یه خبر خوب نباید بشنوم؟خدایا! فکر کردم من حواست رو پرت کردم با آه و ناله هام که نتیجه انتخابات این شد، حالا که دیگه ازش گذشتم، حالا که دیگه می دونم هیچ جوری نمی تونم نگهش دارم، اقلا یه خبر خوب از ایران بفرست. ما که غیر از تو دستمون به جایی نمی رسه. قبول کردم شاید رفتن اون یه حکمتی داشته باشه(مگه چاره دیگه ای هم دارم؟!) ولی این اوضاع چی؟ این دیگه چه حکمتی داره؟ این همه سال بدبختی بس نیست که حالا مردم باید توی خیابون سلاخی بشن؟ چه حکمتیه که  همون شهدایی که این همه سال به رخمون کشیدن و هر وقت کسی حرف زد مثل چماق زدن توی سرش که "ما شهید دادیم..." حالا بچه های همونا دارن توی خیابون کتک می خورن و کشته می شن. دمشون گرم که چه خوب قدرشناس بودن!

دوست دارم بدونم اون کسی که به ندا شلیک کرد الان چه احساسی داره؟ اصلا فهمیده چی شده یا نه؟!

گریه های من تمومی نداره، لحظه ای برای عزیزترینی که داره از پیشم می ره و لحظه ای برای عزیزانی که در ایران هستن و بیگناه و بی دفاع و نمی دونم چی براشون پیش میاد و چکار براشون می تونم بکنم. و برای بهشتی که دارن جهنمش می کنن...
خیلی پوستم کلفته که هنوز با این حال می رم سرکار و هنوز لبخند می زنم و هنوز نفس می کشم.

تا شنبه. تا شنبه باید قوی باشم. نباید بیشتر از این شکستنم رو ببینه. باید با آرامش بره. نباید این خالی شدن رو توی چشمام ببینه.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 14:36  توسط ژوكر  |