دو روز تعطیل بودم و رفتم منزل خواهر مکرمه. جای شما خالی خیلی خوب بود. خونشون واقعا حس "خونه" به آدم می داد. از بس توی این خونه های یه وجبی موقتی گشتم تقریبا یادم رفته یه خونه درست و حسابی چه جوریه! خیلی خیلی کم بود ولی همه دور هم بودیم و خوش گذشت.
به همون نسبت برگشتنش هم بد بود دیگه.از سفر برگردی و خودت بری ماشینت رو برداری و بری خونه ای که هیشکی منتظرت نیست. هی به زور بخوای به یکی زنگ بزنی و بگی که برگشتی ولی هرچی فکر می کنی کسی رو به یاد نمیاری که منتظر تلفنت باشه. واقعا که زندگی مسخره ایه...
یک ماه دیگه این موقع اگه خدا یه کم تحویلم بگیره و یه خورده شانس بیارم، یکی از بهترین روزهای زندگیم خواهد بود. دعا کنید که بشه.
- با چاییت چیزی نمی خوری؟
- چرا، شوکولات تلخ
- !
تعجب داره؟ نمی بینی با یه من شکر هم نمی شه تحملم کرد؟
همیشه دلم می خواست می تونستم نقاشی کنم.چندبار هم کلاس رفتم. ولی بطور مداوم با این امواج دلگرم کننده روبرو بودم که : کار هنری یاد گرفتنی نیست، این چیزا باید تو وجود آدم باشه، مگه شاپور کلاس نقاشی رفت و و و... خوب ظاهرا راست هم می گفتن. (موسیقی هم البته علی رغم تشویقهای استادم به همین سرنوشت دچار شد)
موقع کنکور هم داشتم تصمیمم رو می گرفتم که برم طراحی صنعتی که به همین دلیل رایم رو زدن.(وگرنه من الان یک فارغ التحصیل دانشکده هنر دانشگاه تهران بودم! بعله، چی فکر کردین؟)
همون موقع هم که بچه بودم و هنوز مدرسه نمی رفتم بجای نقاشی کردن ، با خودنویس(!) از روی کتاب جبر و مثلثات خواهر و برادرم مشق می نوشتم. با چه دقتی هم همه چی رو کپی می کردم : توان ها رو کوچیک اون بالا می نوشتم و رادیکال ها رو صاف و مرتب می کشیدم...
بعدها که دیگه کلا از نقاشی نا امید شدم به خودم امید دادم که شاید بتونم اقلا خوب عکاسی کنم. ولی اینم نشد. هنوز هم وقتی یه صحنه زیبا می بینم دوست دارم نقاشیش کنم و چون نمی تونم فقط یه عکس دم دستی با موبایل ازش می گیرم که فقط ثبتش کرده باشم.
همه این اراجیف رو گفتم که برسم به اینجا که خیلی مهمه آدم یه هنری داشته باشه که وقتی به نقطه صفرت رسیدی دلت رو بهش خوش کنی و یه معنی بهت بده. سالها پیش با خودم فکر می کردم که اگه بچه داشته باشم هیچ وقت نمیذارمش مدرسه، از اول می فرستمش مدرسه موسیقی یا رقص یا یه چیزی تو همین مایه ها، توی اتریش مثلا ! !!
پ.ن. ادبیات رو همیشه دوست داشتم و درک نسبتا خوبی هم ازش داشتم. ادبیات هم هنره، مگه نه؟
"مدلت چنده اون وقت؟"
این یکی از چیپ ترین، احمقانه ترین، لوس ترین و غیر متمدنانه ترین روشهای پرسیدن سن یک خانومه، اونم توسط یه بچه جغل که سعی می کرد خودش رو به خانومی که اقلا ۴ سال از خودش بزرگتر بود، به عنوان یه آقای محترم و باحال قالب کنه.
با کمال پر رویی هم اضافه کرد:"البته سن که مهم نیست"
- آره خوب، ظاهرا اعتماد به نفس به جای همه چی کافیه.
و اینگونه بود که این بچه پر روی پر حرف سکوت اختیار کرد
پ.ن. درسته که من یه کم از زبان مصطلح "بچه باحال ها" پرتم (خوشبختانه)، ولی واقعا الان جوونا اینجوری حرف می زنن توی ایران؟!
پ.ن.هرچی فکر می کنم یادم نمیاد وقتی خدا به "اعتماد به نفس" چوب حراج زده بود من چه غلطی میکردم که این دوستان عزیز همش رو چپاول کردن!
زمان جوونی ما وقتی یکی می خواست در یک محل عمومی با یک خانوم سر صحبت رو باز کنه (به دلیل معذوریتهای اون زمان) راحت ترین و دم دستی ترین روش پرسیدن ساعت بود. فکر نمی کردم الان هم در سال ۲۰۰۹ میلادی، کنار دریا در این مثلا خارج هنوز هم ممکنه کسی از این روش استفاده کنه. بخصوص که این جوجه اصلا تجربه اش به اون زمان قد نمی داد.
- چه جالب! از کجا فهمیدین ایرانیم؟از لهجه ام؟
- از سوالت که مال زمان" تیرکمون شاه"ه
لازمه بگم که قسمت دوم، اول اتفاق افتاد یا مشخصه؟
امروز ظهر شیرین زنگ زد،چقدر هم ذوق زده بود:
- یه خبر خوب برات دارم
در عرض چند ثانیه هزارتا حدس و گمان از سرم گذشت:
شیرین از کجا خبر دار شده، یعنی انقدر جدیه که این وقت روز از سرکار بهم زنگ زده که خبرم کنه و و و
خوب،مسلما خبری نبود که من فکر می کردم،البته سعی کردم نسبتا ذوق بکنم که طفلک نخوره توی حالش. تقصیر اون چیه که از نظر من خبر خوب فقط یه چیزه ،که اونم هیچوقت دریافت نخواهم کرد...
دوماه پیش این موقع روی همین مبل نشسته بودیم شامپاین می خوردیم(چی رو جشن گرفته بودیم واقعا؟!!) و حرف می زدیم (۸ماه یادمون نبود حرف بزنیم!) و می خندیدیم و گریه می کردم
الان من همونجوری روی همین مبل لعنتی نشستم و چای بابونه می خورم و به سنت هر شبه گریه می کنم و گریه می کنم و گریه می کنم
یه صحبتی هم با زندگی داشتم: خاک بر سرت کنن
?Are you fasting -
No -
?So you smoke with us -
No, I'm healthy.Not fasting,not smoking -
?Are you religious-
I keep my Bible close to me -