چند روزه توی شرکت یه صندوق کمک به سیل زدگان فیلیپینی گذاشتن. دیشب که چشمم بهش افتاد داشتم فکر می کردم (بدون قصد قضاوت، صرفا این فکر به ذهنم رسید) " عجب کاریه ها، یعنی اگه ایران هم یه همچین اتفاقی بی افته از این کارها می کنن یا مثلا ما به عنوان ایرانیهای شرکت همچین پیشنهادی می دیم؟" بعد گفتم ای بابا، حالا که خبری نیست خوشبختانه.
امروز بعد از ظهر بیدار شدم و فهمیدم زلزله اومده. نذاشت فکرم خشک شه لامصب!!!
پ.ن. کار بدی هم نیست، این فیلیپینیها درسته که آی کیوی بیشترشون نسبتا پایینه، ولی در عوض آدمهای پرکار و بی ادعا و مودب و تمییز و قانع و نسبتا خوشحالی هستن. نمی دونم چرا انقدر کشورشون بدبخته با اینهمه ویژگی خوب مردمش!!!
خدمت پدر محترم عرض کردیم که چند روزی تشریفمون رو می بریم وطن. با احتیاط پرسید چند روز؟ بعد که جواب دادم باز با احتیاط پرسید : مرخصی داری؟(هنوز امیدواره که خسته می شم و بر میگردم)و وقتی جواب مثبت گرفت بسیار مشعوف شد و تشکر کرد(!!!!) و شرمنده شدم تا بینهایت...
پ.ن. ۱. یادم افتاد وقتی خیلی بچه بودم و بابا از ماموریت میومد،یا کلا کسی میومد که چند وقت پیشمون باشه، من اولین چیزی که می پرسیدم این بود که تا کی می مونی؟ و همیشه هم با سرزنش بزرگترها روبرو می شدم که این چه سوالیه هنوز طرف از راه نرسیده...
در صورتیکه این خیلی هم طبیعیه که آدم بخواد از اول تکلیفش رو بدونه که چقدر وقت داره از وجود کسی لذت ببره. هرچند که الان خیلی کم این سوال رو می پرسم و خیلی با احتیاط. چون معمولا آدمها هرچی بزرگتر می شن درمورد سوالهای مربوط به آینده و جواب دادن به این سوالها محتاط تر میشن و جوابها معمولا حاوی این عبارتهاست" نمیدونم چی پیش میاد، نمی دونم چی بگم، مطمئن نیستم..." که این عدم اطمینان از همه چی تلخی خودش رو داره.
چه می شه کرد در دنیایی که هیچ اطمینانی به هیچی نیست، شاید اصلا زندگی همین باشه و ما گاهی خیلی وسواس به خرج می دیم.
پ.ن. ۲. این مرخصی شامل سالگرد "اولین بار" هاییه که سال قبل تجربه کردم و بنابراین قرار نبود مال ایران رفتن باشه. ولی حالا که این طور پیش اومد حس خوبیه که اقلا چند نفر از دیدن آدم خوشحال میشن.
آدمهایی که استعدادافسردگی دارن نباید در نواحی تک فصل زندگی کنن، که البته مناطق سردسیر طبعا اثر بدتری دارن. برای همینه که من هنوز هیچ اقدامی برای کانادا نکردم.چون اینجا اصلا تک فصل نیست و همینجوری تغییر آب و هوایی داره بهمون نازل میشه. اصلا هم ربطی به تنبلی یا هیچ مورد دیگه ای نداره. به خدا.
لیبل:روانشناسی تجربی
روالش همیشه یه جوره:
اولش تلفن، بعدش اسکایپ(نسبتا با حوصله و طولانی- بعد کم کم کوتاه مدت و رفع تکلیف)، بعد تکس چت(میس کال ها نمی افتن و اس ام اس ها چندین ساعت بعد دیده می شن) ، بعد کم کم پی ام ها بیجواب می مونه، بعد دیگه کلا تلفنها اشتباه وصل میشن و چیزایی میشنوی که نباید بشنوی (کی گفته فقط ایرانه که مخابراتش خرابه؟!)
اول آیکون آن لاین، بعد کم کم بیزی، و نهایتا اینویزیبل
بعد کلا از دنیای مجازیش هم پاک می شی
به همین سادگی
نقطه
پ.ن. حتما فکر کرد اینجوری برای من بهتره، وگرنه اون که به اندازه کافی قوی بود که خوب کنار بیاد با این مسئله
پ.ن. پونزده هفته ی...
من می چسبیدم چون تو فرار می کردی
تو فرار می کردی چون من می چسبیدم
افتاده بودیم تو یه حلقه باطل، هیچ کدوم هم کوتاه نمیومدیم.
فکر کنم تقصیر من بود، چون من همون موقع هم این رو میدونستم ولی زیاد کاری در جهت بهبود شرایط نکردم.
فکر نکنم اون موقع تو این جریان رو می دونستی، وگرنه حتما یه کاری می کردی. مثلا شاید کمتر خودت رو سانسور می کردی و منم یه کم چسبم شل می شد. شاید اشتباه کردم که بهت نگفتم اون موقع.
راستش کلی با خودم کلنجار رفتم که بگم و تو چه موقعیتی بگم، ولی اون روزی که تصمیمم رو گرفتم تو خسته بودی و زود خوابیدی. من هم فکر کردم لابد اینجوری بهتره، لابد بهتر بوده که نگم.
اون موقع سعی می کردم درکت کنم ولی فرار کردن الآنت رو نمی فهمم. حالا که دیگه عادت کردی به این وضع به قول خودت، منم که دستم بهت نمی رسه، دیگه این قایم موشک بازیها چیه؟ شایدم اشتباه میکنم و اصلا همچین چیزی نیست
پ.ن. این پست صرفا یه "حرف زدن" ساده ست. آه و ناله نیست،گله و شکایت هم نیست. در حالت فوران هیجانات و عواطف هم نوشته نشده. حالم کاملا طبیعیه، استثنائا. امیدوارم بیشتر از نیم ساعت طول بکشه
گاهی حتی اینجا نوشتن هم دلم رو خنک نمی کنه. حوصله نک و نال هم ندارم، هرچند که تمام این مدت اینکار رو کردم و دیگه خودم هم حالم از اینکار و از خودم و این اخلاق گهم بهم می خوره. گفتن اینکه " تو که نمی تونی پای لرزش بشینی غلط کردی که خربزه خوردی" هم دردی رو دوا نمیکنه که خودم به اندازه کافی تکرارش کردم.
حرفایی که هیچ وقت زده نشد چون دوست نداشت دربارش حرف بزنه(اصلا هم قضاوت نمی کنم که چرا دوست نداشت) و دوست نداشتم کاری رو ازش بخوام که دوست نداره؛ سوالهایی که نمی تونم بپرسم چون واقعا به من ربطی نداره چون خیلی احمقانه و چیپ و در عین حال هم دردناکه؛ اتفاقاتی که اشتباها این وسط پیش میاد و من رو تا مرزجنون پیش میبره؛ لبخندهای مصنوعی و فیلم بازی کردنهای زورکی؛ دردهایی که که هیچ مسکنی بهشون عمل نمی کنه؛ همه اینا درونم رو مثل یه چنگک میتراشه و می تراشه و می تراشه...
جرقه هایی که از کنار هم چیدن اتفاقات و حرفها به وجود میاد و خیلی چیزا رو روشن می کنه برام، اثرش در حد یه شوک الکتریکیه.
میدونم که اینجا رو نمی خونه دیگه. شاید برای همین انقدر رک نوشتم. دوست ندارم ناراحت یا نگران بشه. این آرومم نمی کنه. هیچی آرومم نمی کنه. ودکا و شراب که هیچ، کنیاک و ویسکی هم دیگه فقط یه شوخی مسخره ست.
فقط خلسه و خلسه و خلسه...
به نظرتون وقتی یکی میخواد حرف بزنه و اون یکی نمی خواد، چکار باید کرد که هم این آروم بشه و هم اون ناراحت نشه؟
خداحافظیهای صلحجویانه، قطع رابطههای تفاهمی، رابطه کشیهای نرم، عشق گریزیهای لاجرم، بخشی از سختترین لحظات زندگیاند. گیرم که بیشترشان بعدن بشوند رابطههای "جور دیگر"، اما آغوش آخر، سک-س آخر، شب آخر، بوسهی آخر، مادامی که دانسته باشند، بینهایت غمانگیزند و ویرانگر.
رسیدن به این پست، اونم انقدر تصادفی، من رو که در اوج ویرانی هستم له کرد، به معنای دقیق کلمه.
یکی از حس های خوب زندگی اینه که وقتی وسط لحاف و بالشها خودت رو غرق کردی و تخت رو هم خوب به هم ریختی از بس که وول خوردی، دستت رو ببری زیر یه بالش که هنوز به طرز دلچسبی خنکه و دستت بخوره به یه کتاب. یه حس خوب ساده.
ایران که بودم همیشه یه کتاب کنار بالشم بود. دوباره باید احیا کنم این عادتم رو.
یه چندتا کتاب درست درمون معرفی کنین. می خوام احساس کنم دارم شعور اجتماعیم رو ارتقا می دم.
(چی هست حالا این شعور اجتماعی؟چند وقته احساس می کنم به یه چیزیم توهین شده، نکنه به همین بوده؟)
پ.ن. عرضه نوشتن که ندارم، اقلا بخونم
به یاد دوران جوانی نشستم به وبلاگ خوندن و کامنت خوندن. به یاد روزهای امتحان که زود بیدار میشدیم به قصد درس خوندن و همینجوری اتفاقی(!) سر از پالپ تاک در می آوردیم، انگار کله پاچه میدادن اونجا ساعت ۴ صبح...
داشتم فکر می کردم اون موقع که فیس بوک نبود چه میکردم، یادم افتاد که با وبلاگستان خوش بودم.
یه سری هم باید بزنم به وبلاگ ۳۶۰. اون موقع یکی از سرگرمیهام عکس انتخاب کردن برای پستهام بود.
یکی از دیدنت خوشحال میشه، یکی از ندیدنت. تشخیصش هم زیاد سخت نیست. فقط کافیه خودت رو نزنی به اون راه و دست از خودخواهی برداری. اینجوری می تونی همه رو راضی نگه داری و همین کافیه
یه بار یه بنده خدایی نفرینم کرد. اساسی. میدونید که نفرین، برعکس دعا، معمولا از ته دل صورت میگیره. خلاصه اون شب من خواب دیدم که مردم ولی روحم از بدنم جدا نمیشه. خیلی حس بدی بود. نه می تونستم آزادش کنم که بره نه می تونستم نگهش دارم که زنده بمونم. وقتی بیدار شدم از شدت تقلایی که کرده بودم خسته بودم. طرف بعدا حرفش رو هم پس گرفت البته فکر کنم ظاهرا.چون با وجودی که من هیچ اعتقادی به این قضیه نداشتم ولی الان دقیقا نفرینش من رو گرفته و ول هم نمی کنه.
همه اینا رو گفتم که بگم دیشب هم خواب نسبتا مشابهی دیدم. دقیقا خواب نبود، چون دیشب تقریبا نخوابیدم. ولی هر کوفتی بود خیلی بد بود. از دیشب احساس می کنم یکی نشسته روی قفسه سینه ام و بلند هم نمی شه.
خیلی عصبانیم. خیلی بیشتر از اون موقع که مردک انگلیسی عوضی نژادپرست خودخواه بهم گفت "احمق" و من به خودم زحمت ندادم که عکس العملی نشون بدم در صورتیکه حقش بود اقلا یکی محکم می زدم توی گوشش. خیلی بدتر از اون موقع عصبانیم. عصبانی و شوکه و بدجوری هم دلخور
می خوام نفس بکشم ولی نمی تونم
بعضی وقتها چیزی که ما ازش به "صبوری و تحمل زیاد" تعبیر می کنیم در حقیقت یه جور " بیتفاوتی عمیق" ه. تشخیصش هم آسون نیست. گاهی خود شخص هم از این مساله باخبر نیست و با قرار گرفتن تحت شرایط خاصی ممکنه به این اشراق برسه.
حرفهای زیادی در این باره می خواستم بگم که الان حوصله ندارم. این پست شاید بعدا ادامه پیدا کنه.
شاید هم ادامه پیدا نکنه.
بعدا:
وقتی همه چی برات بیتفاوت باشه (یا حداقل اهمیتش خیلی پایین باشه)، خیلی کم احساس خاصی نسبت به چیزی پیدا می کنی، احساساتی مثل عصبانیت، ناراحتی، خوشحالی ، عادت، دلبستگی و علاقه. فوقش اینه که یه کار رو به دیگری ترجیح بدی.
به اینجور آدمها می کن آدمهای بی تعلق و غیر وابسته که کلا همه چی براشون ok ه. طبعا به نظر دیگران خیلی هم جالبه در ابتدا ولی بعدا نگران کننده خواهد شد.
همیشه وقتی احساس می کردم که نمی تونم چیزی یا کسی رو داشته باشم، همون اول بیخیالش می شدم. متاسفانه هیچ وقت حس رقابت یا مبارزه چندانی در من وجود نداشت. معمولا برای داشتن چیزی چونه نمی زدم.
ایندفعه دارم می بینم که چیزی که می خوام تقریبا به دست آوردنی نیست و ازش هم گذشته ام (در واقع اون از من گذشته!). ولی نمی دونم چرا این مساله برام جا نمی افته. نمی دونم چرا هنوز نتونستم برای خودم حلش کنم. هر وقت چشمام رو می بندم و می گم که دیگه تموم شده و باید ذهنم رو از این قضیه آزاد کنم، یه آرامش و سبکی عجیبی احساس می کنم که البته به پنج دقیقه هم نمی رسه و می فهمم که آرامش نبوده، صرفا یه احساس خلاء بوده.
هیچ وقت احساس نکردم که شخصیت قوی ای دارم ولی همیشه انعطاف پذیر بودم. اگر به چیزی سریع عادت می کردم با نبودنش هم ،اگرنه به همون سرعت ولی سریعتر از چیزی که خودم انتظار داشتم، کنار می اومدم. گاهی برام ناراحت کننده بود که چرا اتفاقی که اینقدر ناراحتم میکرد زود برام عادی شده (فرقی نمی کرد چی باشه: عوض کردن نیمکتم یا کلاسم و جدا شدن از دوستام، دور بودن پدری که من عزیز دردونش بودم، از دست دادن کتابهایی که به جونم بسته بودن یا بعدها که دلمشغولیهام شکل دیگه ای گرفت).گاهی حتی در برابر عادی شدنش مقاومت می کردم(که البته بیفایده بود) فکر می کردم زیادی بی تعلق هستم و گاهی برام نگران کننده بود. بعضی وقتها هم به خودم دلداری می دادم که " بقای انسان در گرو تطبیق و تطابق است" (!!!)
اینبار هم از اول می خواستم دست بکشم که نشد. بعد سعی کردم خیلی منطقی با قضیه کنار بیام که : مهم نیست بعدا چی پیش میاد، مهم اینه که الان خوشحالم و احساس آرامش می کنم، می خوام از هر لحظه اش استفاده کنم که بعدا جایی برای تاسف خوردن نباشه...
الان می بینم که انگار واقعا مهم بود که بعدش چی پیش میاد. خیلی برام دور از ذهن نبود که یه روز این اتفاق می افته ولی نمی دونم چرا انقدر شوکه شدم. نمی دونم چرا اینبار که میخوام عادت کنم نمیشه. نمی شه گفت که سعی نکردم،نمی شه گفت که نخواستم و نمی شه گفت که لابد خوشم میاد از این وضع ( این دیگه خیلی بی انصافیه! مسلما فکر نکردم اینجوری اسمم توی کتاب رکوردها ثبت می شه).
به اندازه کافی زمان گذشته، به اندازه کافی ارتباط کم شده، به اندازه کافی ایگنور شدی. پس چرا عادت نمی کنی لعنتی؟ چرا ایندفعه انقدر برات فرق داره؟ چرا هی سعی می کنی همه چی رو تحلیل و آنالیز کنی وقتی که می بینی نتیجه اش همیشه به ضررته و اتفاقی رو که افتاده توجیه می کنه.
راست می گفت که یه حکمتی داره. فقط مشکل اینه که حکمتش از نظر ما دوتا چیز مختلف بود. من به حکمتی که فکر می کردم نرسیدم، ولی شاید حکمتی که اون منظورش بود براش درست در اومده باشه.
امیدوارم حداقل اینطور بوده باشه.
این دفعه واقعا به طرز ترسناکی فرق داره
اخیرا متوجه شدم که پاییز شده (اینجا تغییر فصلی وجود نداره و همه چی صرفا فرمالیته ست). بهارمون که به استرس و نگرانی کاری و ویزا و زیر و رو کردن روزنامه ها گذشت و تا یه خورده خیالمون راحت شدبا یک شوک اساسی و بعدشم یک انتخابات اساسی تر کلا کن فیکن شدیم رفت. تابستون هم که خوب طبیعتا بعد از تمام این فجایع انتظار چندانی ازش نمی رفت و بدتر بود که بهتر نبود.
ببینم پاییز چه تحفه ای از آب در میاد، فعلا که با مریضی شروع شده و از کار بیکار شدم. احتمالا خبرهای جالبتری(!) هم هفته آینده می رسه که دیگه کامل بشه لیستم.
پ.ن. من خیلی وقته که غلاف کردم، کی رو می خوای از رو ببری؟!!! به قول معروف " آب که از سر گذشت، آدم خفه می شه"
من در مملکت یه وجب در دو وجبی زندگی می کنم که ادعای داشتن بزرگترین... ، بلندترین...، گرونترین...، مجهزترین...، طولانیترین...، مدرنترین... و خیلی " ترین" های دیگه رو داره ولی یه قرص آنتیوبیتیک که بنده الان می خوام در هیچ کدوم از داروخانه هاش پیدا نمی شه!
احتمالا فکر کردن " کی اینجا مریض می شه آخه؟!" البته اگر اصلا فکر کرده باشن...